یا رب زشراب عشق سرمستم کن وز عشق خودت نیست کن وهستم کن
وز هرچه بجز عشق تهید ستم کن یکباره به بند عشق پا بستم کن
آنکه دم از بیگانگی زد آشنایی نیاموخت دل جایگاه محرم است نه جای جوشش و کینه
جان از دوستی جان گیرد و کینه از کینه
دوستی کلید درهای بسته است ومرهم دلهای شکسته
چه زیباست جهان اگر بینایی آموزیم و
چه مهربانند جهانیان اگر دریچه ی دل پر از مهر را بگشاییم
از اینکه چند وقت نبودم عذر می خوام
به علت مشکلات شخصی و کاری ودرسی کمتر میام
ایشالا بعد امتحانها درخدمتم....از عزیزانی که لطف داشتن وسراغ منو
گرفتن ممنونم...یا حق
به خیالم تو بودی که می رسیدی به دا د من...
تو ،تنها تویی که می شنیدی سکوت من...وتو ساز عاشقانه هایم بودی..حالا چه بگویم
چه بگویم که آن همه مهرورزی وعشق اندوزی و احساس،آن همه پاکی رنگ فریب داشت
ومن چه کودکانه تسلیم شدم وعقل و دل وایمانم رابه عشق دخترکی باختم
وچه پاک باختم، ازباختنم نمی هراسم که من به فریب باختم
من هنوز هم هستم ولی بی هستی وجود سراپا خواستنم
چه نازیبا تازیانه خوردم،چه نازیبا زخم خوردم از عشقی که رنگ ریا داشت
برو...برو دیگر نمی خواهمت...حتی نمی خواهم اسمت،یادت،وخاطرات تلخت را به یادآورم
تو به عشوه فریفتی وجودم را،ودیگرسراغ از من که روزی معبود زندگیت بودم نمی گیری...
می خواهم روزی نرسد که در خیالت به ناله ی سخت برسی که :
مرا چه آسان باختی،باختی به قمار روزگار
صابرخراسانی
84.7.7 ساعت 18.20
توگفتی که میری.....تو گفتی که نمی رسی....تو گفتی...
تومی گفتی ولی من باور نمی کردم...باور نمی کردم که تو...
که تو باشی که روزی ریشه ی احساسم وبنیان آرزوهایم رابرکنی
حالا چه خسته درذهنم آرزوهای گذشته راورق می زنم....
هرکسی همدلم شد...سرآخربه بادم داد...
من چه ساده به خیالم که تمام باورم شد...
اوکه معشوقانه ومعبودانه خندید....خنده هایم را پژمرد..
حالا که به انتها رسیده ام ..حالا که خسته ونالان وپرشکسته به سراب عشق رسیدم
دیگر طاقت عاشق بودن وعاشقانه زیستن راندارم...حال...حال دریافتم
که عشق هم بازیچه ی روزگار است
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم****ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخورباهمه کس تانخورم خون جگر****سرمکش تانکشد سربه فلک فریادم
زلف راحلقه مکن تانکنی در بندم****طره راتاب مده تا ندهی بر بادم
یاربیگانه مشو تانبری از خویشم****غم اغیارمخورتا نکنی نا شادم
رخ برافروز که فارغ کنی ازبرگ گلم****قد برافرازکه از سروکنی آزادم
شمع هرجمع مشو ورنه بسوزی مارا****یادهرقوم مکن تا نروی ازیادم
شهره ی شهرمشوتاننهم سردرکوه****شورشیرین منماتانکنی فرهادم
رحم کن برمن مسکین وبه فریادم رس****تابه خاک درحافظ نرسد فریادم
شاعر:حافظ(به راستی که دل نوشته های حافظ به شیرینی عسله)
(توضیح: فکرکنم این ترانه رومحسن نامجوهم خونده)
تا یک ده ویران بود آبادی نیست
تا در همه جهان یکی زندان هست
در هیچ کجای عالم آزادی نیست
من بیگانه ام
در این سرزمین که زیر سنگینی آبهای دریا قرار دارد
خورشید با حلقه ی پرتوانش مرا می نگرد
و هوا در میان دستانم جاریست
به من می گویند که در اسارت زاده شده ام.....هیچ چهره ی آشنایی نمی بینم
آیا سنگی بودم ، پرت شده به اعماق آب ؟
آیا میوه ای بودم ،سنگین بر شاخه ی خود؟
اینجا زیر درختی که باد در گوش برگ هایش نجوا میکند،به انتظار ایستاده ام
چگونه از تنه ی لغزنده اش یالا روم؟
می خواهم از بلندای شاخسارانش به تماشای دودی بنشینم
که از اجاقهای سرزمین مادری ام برمی خیزد.
ادیت سودرگران
قامت دیوار اتاقم از سنگینی بار سکوت می شکند
دلم از این همه درد فریاد خشم می کشد.....
دلم انتظار تورا می کشد که گویی در لباس یک قدیسه درآیی....
که نجات خواهد از تو........از تو..
که منجی لحظات سرد بی کسی من بودی...
و تو ای شهاب امید در آسمان تار بی کسیه من....
وتو که همیشه بال پروازم بودی...
بیا که با آمدنت این دل جوانه ی امید زند بر درخت زندگی
نویسنده:صابر خراسانی ۱۸/۲/۸۶
ده دقیقه سکوت به احترام دوستان ونیکانم
غژوغژ گهواره های کهنه وجرینگ جرینگ زنگوله ها
دوست خوب من
وقتی مادری بمیردقسمتی ازفرزندانش راباخود به زیر گل خواهد برد
ماباید مادرانمان رادوست بداریم
وقتی اخم می کنند وبی دلیل وسایل خانه را بهم می ریزند
ماباید بدویم ودستشان را بگیریم
تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند
ما باید پدرانمان رادوست بداریم
ووقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند برایشان یک استکان چای بریزیم
پدران، پدران، پدرانمان را
ما باید دوست بداریم
مرحوم حسین پناهی
روز شفاف پاییزی
نقش بسته برزمین طلایی جنگل
لبخند زنان به همه ی دنیا
چه خوب است بدون آرزو در خواب شدن
سیراب از گل وخسته ازدار ودرخت
با تاج قرمز تاک در بالین
روز پاییزی دیگر دلتنگ نیست
انگشتان سرکشش سرد شده اند
ودر رویاهایش دانه های سپید برف یکریز می بارند......
ادیت سودرگران